تبلیغات
دانشجویان مدیریت بازرگانی دانشگاه لرستان ورودی 91 - مطالب ابر داستان
دانشجویان مدیریت بازرگانی دانشگاه لرستان ورودی 91
بخند تا دنیا به روت بخنده
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
درباره وبلاگ



وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ

بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ

و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ

و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعالَمین


*************************

و همانا نزدیک است کافران هنگامی که قرآن را می‌شنوند، با [نگاه‌ها و] چشم‌هایشان تو را به زمین بزنند و می‌گویند: او مجنون است؛ حال آن‌که قرآن [یا پیامبر]جز اندرزی برای جهانیان نیست.





mehdimoradi7mir@yahoo.com
mehdimoradi7mir@gmail.com


مدیر وبلاگ : مهدی مرادی
خانم کشیش دانش آموزان را دور خود جمع کرد و رو به آنها گفت: هر کس بگوید بزرگترین مرد تاریخ کیست این سکه را به او پاداش می دهم ، یکی ارسطو را معرفی کرد ، یکی گفت سقراط ، دیگری انیشتن را ، اما خانم کشیش هیچکدام را نپذیرفت در این هنگام جاناتان یک پسر یهودی بود دستش را بالا برد و گفت به نظر من بزرگترین مرد تاریخ عیسی مسیح هست . خانم کشیش گفت آفرین او را تشویق کنید و سکه را به جاناتان داد. در هنگام زنگ تفریح خانم کشیش کنجکاو شد جاناتان را صدا کرد و گفت چه شد که گفتی عیسی مسیح بزرگترین مرد تاریخ هست . جاناتان نگاهی به معلم انداخت و گفت : همه می دانند که حضرت موسی بزرگترین مرد تاریخ است اما من گفتم عیسی مسیح تا آن سکه را از آن خود کنم. « مهمترین نکته در زندگی ، سرمایه گذاری کردن روی موفقیت ها نیست هر احمقی می تواند این کار را بکند مهم این است که موقعیت ها را بشناسیم این اقدامی است که به هوش و فراست احتیاج دارد ، وجه تمایز میان انسان های با هوش و انسان های احمق محسوب می شود.» « ویلیام بولیتو »



نوع مطلب : علمی آموزشی، داستان خیلی کوتاه، روانشناسی، 
برچسب ها : بزرگترین مرد تاریخ، داستان مدیریتی، داستان کوتاه، داستان، کشیش، مسیح، موسی،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 10 آبان 1394
روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!
- ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جواب‌های پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمی‌تونی حرف بزنی، می‌تونی؟ نه! پس دیگه نمی‌تونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمی‌تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی‌تونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه می‌تونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمی‌تونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل می‌خواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»
.
اما نظر شما؟
عشق دلیل می خواهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 22 اسفند 1391





پیوند روزانه
Online User
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Click Here To Navigate